Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

چه بگویم...وقتی نزدیکترین خاطره ای حتی نبوده است...وقتی رویای حضورت آنچنان محوم می کند که بودنت را حتی نمی فهمم...وقتی در اوج بهترین ها ٬ بدترین ها را احساس می کنی...وقتی که هزار بار تکرار می کنی با خودت که هنوز نتوانسته ای حتی لحظه ای ٬ حتی یک لحظه ی کوتاه٬ زیبایی اطراف را ببینی...وقتی که می بینی مانده ای بی هیچ سلاحی و خالی...وقتی که از عمق ترسناک و سیاه و خالی خودت می ترسی...آنچنان که می خواهی خودت را از خودت جدا کنی...چه می توان گفت؟

وقتی هیچ یک از آن همه که می دانی درست است و می دانی که پناهت می دهد در عشقی بزرگ...آنچنان در تو کوچک مانده اند که بتوانی لحظه ای از گذشتن همان لحظه ی کوتاه پر شوی...وقتی که عادت کرده ای به تکرار همیشگی تاریکی و ندیدن...ندیدن زیبایی ها ...چه می توان گفت؟ با وجود این همه ٬ تو هنوز لحظه ای باور نداری که آنگاه که چشمها را باز کنی چیزی زیبا در انتظار توست...می ترسی و می بندی چشمها را سخت تر...و نمی گشایی حتی نه آنقدر که کمی ٬ فقط کمی٬ گوشه ای را و آنقدر سخت تر می فشاریشان که به درد می آیند و به درد می آیی و می شکنی در‌خود ...
می شنوی که می گویند تو کوچکی و کوچک فکر می کنی..می دانی که درست است...می دانی که ابعاد نگاهت حتی تا کمی آن سوتر از همین خودت هم نمی رود...اما نمی دانی ترس است یا اندوهی شدید که تو را در آغوش می گیرد و می فشارد...و نگاهت می دارد همانجا که هستی...

تو تنهایی ...من تنهایم....آدم ها همه تنها یند...همه اسیر همین تنهایی و اندوه عظیم هستیم...درست است..می دانم که لحظه های هست که گمان می بریم شادیم و پریم...اما سایه ی چیزی پشت همه ی اینهاست...که اگر کمی بیشتر حس شود... من ...تو و همه ی آدمها را آنقدر خم می کند که نمی مانیم.
دلم برای خودم...تو و برای همه ی  آدمها می سوزد...می دانی انسان محکوم به تنهایی ست...خدا تنهاست و تنهایی سرنوشت همه ی ماست که اگر خدایمان اوست و اگراو بزرگترین هستی یکتاست...ما -مخلوق او- آنجا که  بزرگ می شویم ...همان است که هر چه بیشتر تنها می شویم....
آه....دلم برای همه ی آدمها می سوزد...و برای خودم که آدمم...برای همه ی این احساسات و حشتناک بزرگ که بزرگ می کند آدم را...می شکند تو را و می شکفی شاید از نو...شاید ...روزی...
می نشینی گوشه ای برای خودت...و نگاه می کنی به شعله ی شمعی که می سوزد در مقابل چشمانت...می سوزد...می گرید...می رنجد...آب می شود در نگاهت..و تمام اینها نور می شود در چشمانت و روشن می شوی ...و می بینی رنج، رنج سوختن، نور دارد....نور...
خدا ما را خلق کرد تا تنها نباشد...خدا نمی دانست که او محکوم است به یکتایی و تنهایی ...خدا انگار نمی دانست که ما جسمیم و خاکیم...که طا قت این همه در ما نیست...خدا نمی دانست که این همه آدم هم که نور شوند ، حتی گوشه ای کوچک از تنهایی عالمش را روشن نمی کند...حتی کمتر از همین شمعی که تمام شد همین جا رو به روی چشمانم....

چیز دیگری هست آیا؟...شاید..اما چه لذتی دارد این همه در آستان چیزی گشتن و نیافتن....نه....نه....نه....شاید نباید انقدر سخت می بود...شاید باید چیزی از ازل تغییر می کرد...جهان و هستی جاریند...صدای شلاق هایشان که بر خود می کوبند را خوب می شنوم...می کوبند، چندان سخت که چیزی نماند جز اندکی تلاش برای ادامه یافتن...نه فکری از چرایی بودن و نه احساسی در کشاکش بودنشان...باید جنگید و هر چه محکم تر انگار، شلاق را بر خود کوبید....باید جنگید...همه ی ما آدم ها...تا کی ؟ نمی دانیم....تا کجا؟ نمی دانیم...با همین خالی عظیم درون...و باید ادامه داد...که محکومیم ...با همه ی همین...همین.

پیوست۱: تکرار مکررات بود ....می دانم...این روزها تکرار می شوم مدام.
پیوست ۲: تئاتر به ملاقات بانوی سالخورده (کار سمندریان) رو از دست ندین!!
نوشته شده در شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

ما با کلام
به چیزی می رسیم
فراتر از واقعیت
ولی افسوس که فراتر از واقعیت را
نمی توانیم زندگی کنیم.
                                                                  بیژن جلالی

نوشته شده در جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

محدوده...شروع...محدوده...تمام.

دایره...چرخش...سرگیجه.....تمام.

محدودم...محدودیم..می چرخیم از این سو به آن سو...حرف می زنیم...فریاد می کشیم...سکوت می کنیم...فکر می کنیم...احساس می کنیم...زنده می شویم...می میریم...فکری دیگر٬ احساسی دیگر...رنگی دیگر... از نو می میریم... دوباره زندگی ...مرگ و...

چه کسی گفته که بعد از مرگ فقط در سرایی دیگر ٬در دنیایی دیگر...جسمی دیگر یا روحی دیگر (و هزار نمی دانمِ دیگر...می دانی که چقدر زیادند!)متولد می شویم؟

خدایا! من می بینم ٬ همین جا...روی همین خاک...با همین جسم..با همین حضور....می میرم و زنده می شوم از دوباره....و نه حتی به کُندی چرخش یک درخت در فصل ها...که در روزها..که در لحظه ها.. می بینم که می چرخم دوار به دور مرگ و زندگی...مر گ فکر ها...احساس ها..و زایش دوباره ی فکری ....اندیشه ای ٬ حسی تازه در لحظه ای و از دوباره....می چرخم و می گردم و می گردیم و می میرم و زنده می شویم و...

و می دانی؟تمام اینها با تمام تازگی هاو کهنگی هایشان محدودند.دیوارها را نمی بینی...حس نمی کنی؟

*اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند**

و من هر روز جوانه می زنم! می خشکم! می پرم در هوای لحظه ای شگفت٬ احساسی زیبا...همه اما رو به دیوار و از نو ٬ جوانه ای دیگر و...

آه٬ خدایا

چیزی بزرگتر می خواهم

احساسی پاک تر...بزرگ تر...سپید تر..

آسمان می خواهم

ابر

باد

باران

دریا

نسیم.....سحر ...ستاره...

بال و پر ندارد روحم؟

می خواهم پرواز کنم..همچون نسیم وبپیچم لای برگهای درختان همین حوالی....نه حتی خیلی دورتر...زیر همین آسمان...گِرد همین ستاره هاکه دارند گم می شوند٬ روز به روز لا به لای این برجها...کنار همین ماه...

باد که شوی..بر بال نسیم که پرواز کنی...آفتاب می شوی...آسمان می شوی...برگها را زندگی می کنی...برگ می شوی...سبز می شوی...آبی می شوی...آبی آسمان.و می درخشی مثل همین ستاره ها....

آی ستاره ها!...کجائید؟ من اینجا نشسته ام...آه چقدر به بالا می نگرید...من را نمی بینید؟..همین جا..زیر پایتان!...به خدا دوستتان دارم...آی ستارها! می شنوید؟ بال هایتان را باز کنید...به خدا من هم بال دارم...فقط٬ کمی٬ شکسته است...کمی خسته است.آی ستاره ها! پروازم دهید...می خواهم بدرخشم به رنگی سرشار از رهایی...مثل شما...می خواهم سو سو بزنم گاهی...چشمک بزنم ...گم شوم لحظه ای و پیدا شوم از نو...می خواهم ناز شوم...رها شوم....عشق شوم...رویا شوم...ماه شوم...ماه تمام لحظه ها...و بتابم از آن لحظه تا همیشه...و پخش شوم ذره ذره در تمام ذرات...آی ستاره ها! مرا به روی بالهایتان بنشانید...مرا ببرید...به هر کجا که فقط شعر باشد و شور...مرا ببرید به شهر شعر ها و شور های «فروغ»....شهر شعر ها و شورها...

  چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان٬ به بیکران ٬ به جاودان

کنون که آمدیم تا به او ج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بو سه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن....

**فروغ فرخزاد

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

هی...تویی که اون بالا نشستی....می شنوی؟

ببین اصلا نمی خوام مثل همیشه٬ گیر بدم که کی هستی ٬ چه جوری هستی ٬ که اصلا اونجا نشستی یا نه!و هزار تا چرا و اما و اگر دیگه....خوب؟

می دونی...فکر می کنم صندلیتو می بینم و حالا اینکه کسی روش نشسته باشه یا نه و یا چه جوری باشه ٬ اصلا مهم نیست.همین که صندلیت اونجا هست٬ کافیه....نه؟

نمی دونم چرا یاد اون« خانوم چاقه» افتادم٬ همون که پاهای خیلی خیلی چاق و خیلی واریسی هم داشت و رادیوشم صُب تا شب زر می زد!* می گما....خدایا شایدم خودتی...نه؟نکنه تو هم چاق باشی؟می دونی دارم فکر می کنم٬ اگه یکی این همه کامل باشه٬ برای اینکه این همه رو تو خودش جا بده٬ باید خیلی بزرگ و چاق باشه...نه؟راستی٬ رادیوت رو چه موجیه؟آآآآآآه....چه عالی می شد اگه به« بینند گانِ جان »گوش می دادی! بلکه این بینندگان جان هم کمی زلف گره می زدند با تو!

حتما گوش می دی ....گوش می دی......گوش می دی ...مطمئنم!

*خانوم چاقه ی کتاب فرنی و زویی از سلینجر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

این لحظه ی تاریک تاریخ

این لحظه ی کوتاه

این......من!

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

لحظه هایی هست که حس می کنی٬نقطه های بودنت چند تایی بیشتر نیست.وقت هایی هست که همین چند نقطه ٬ آنقدر تکرار می شوند که در حیرت می مانی که  چه کوچکی و دنیا چه بزرگ!و تو در همین کوچکی ٬ در همین چند نقطه٬ نشسته ای و هی بر زمین و زمان و آسمان خرده می گیری.شکایت می کنی از نبودن وسعت چیزهایی در نقطه های بودنت...چیزهایی که گاه آنقدر کوچکند که در دل نقطه های تو گم می شوند و گاه آنقدر بزرگ٬ که نمی دانی چیستند و تو از درون همین نقطه های محدود٬ می نشینی و بی تخیلی حتی٬ آرزوی داشتن وسعت هست هایی را می کنی که محوند و مبهم...

وقت هایی هم هست که در همین نقطه های کوچک بودنت٬ آنچنان حسی وسیع در آغوشت می گیرد و آنچنان شادی بی دلیلی وجودت را پر می کند که فکر می کنی چه خوشبختی ...و چه نقطه ی کوچک بزرگی داری...

این روزها که می گذرد٬ نقطه های بودنم انگار چند تایی بیشتر نیستند٬ دقیق تر بگویم٬ انگار فقط دو نقطه. فکر که می کنم ٬ تمام روزهای بودنم را نوسان کرده ام بین این دو فکر٬ دو حرف٬ دو فرض....به اطرافم که نگاه می کنم ٬ احساس آدمی را دارم که سالها در رویایی می زیسته و الان که بیدار شده٬ احساس می کند در ساده ترین معناهای زندگیش هم مانده است٬ بی هیچ در کی....هر حسی را انگار با تعریفی و هدفی نفس کشیده ...هدفی که در میان همین دو نقطه ی کوچک ٬ مدام نوسان کرده.این روزها...به کمی قبلتر که می نگرم٬ احساس زندانی ای را دارم که در اتاقی تاریک٬ با دو پنجره ی نورانی٬ سالها زیسته و هر روز از یک پنجره به سمت دیگری قدم برداشته و از شدت نور ٬ هیچ ندیده است...و تنها بوده همیشه در سیاهی و در فکر دو پنجره ی پر نور...غافل از اینکه در همین چند قدمی٬ دری هست که هر چند تاریک است٬ ولی رو به دنیایی باز می شود ٬ دنیایی که شاید آنچنان ٬ روشن هم نیست٬ ولی آنقدری نور در آن هست که چشمها را نزند...که بتوان اطراف را دید٬حس کرد٬ بو کرد٬ در آغوش کشید...

حالا٬ من مانده ام ...یک زندانی با یک در...که هر چند بسته نیست..اما ترس از نتوانستنی را در وجودم بیدار می کند که سخت است...خیلی سخت.ترس از اینکه دیگر هیچ معنایی نمانده باشد...و هیچ حسی...حسی  بزرگ و وصف ناپذیر...

                      ......................................................................................           

                         به هر تار جانم صد آواز هست

                                                            دریغا که دستی به مضراب نیست

                                                        (شاملو)

نوشته شده در دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

من درون خودم که تکرار می شوم

                                دیوانه وار تنهایم

                                              مثل یک حبه انگور در خوشه....

                                                                              *نمی دونم از کیه!

نوشته شده در یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin